درواقع تعهد به خود ادبیات است نه چیزی خارج از ادبیات
*ـ دو عنصر اساسی عشق و مرگ
در داستان های صادق هدایت عشق و مرگ پدیده ای است متضاد که عشق معمولا دست نیافتنی و گریزان و دیریاب است. موسیقی و نقاشی و فضای سرخوش کودکانه در واقع برای هدایت جزو پدیده های خوش آیند و دلکش است ، اشتغال خاطری است یا آن ذوق ورزی است که باعث می شود عنصر مرگ مقداری عقب بنشیند
*ـ سانسور به اشگال گوناگون
اگر به آثار چاپ سنگی مراجعه شود ، نمونه معروف آن همان کتاب هزارو یک شب .در دوره چاپ سنگی یعنی 150 سال پیش سانسور وجود نداشت ، ولی در دوره وزارت آقای علی اصغر حکمت (سال 1315) که وزیر معارف یعنی وزیر فرهنگ بوده اند ، خود ایشان یعنی آقای وزیر فرهنگ می گوید قطعاتی از داستان های کتاب هزارویک شب باید سانسور شود زیرا خلاف عفت عمومی است
ـ شما اگر به آثار ادبی ما بنگرید می بینید که مسئله سانسور در دوره ای که چاپ سنگی بود یعنی حدود 150 سال پیش سانسور وجود نداشته است نمونه معروف آن را می توان هزارو یک شب را نام برد که تا سال 1315 سانسور نشده بود ولی در دوره وزارت آقای علی اصغر خان حکمت که وزیر معارف آن دوره بود یعنی وزیر فرهنگ .خود ایشان می گویند که قطعاتی از این داستان های کتاب هزارو یک شب باید سانسور شود چون خلاف عفت عمومی است . حالا معلوم نیست که این قطعه هایی که اجداد ما می گفته اندچطور بوده که آن زمان خلاف عفت عمومی نبوده است ؟
یعنی از همان موقعی که ما از چاپ سنگی وارد چاپ سربی شدیم با حروف از آن موقع ادبیات ما زیر سلطه سه نقطه وجود داشته است حتی اگر این سه نقطه دیده نشود. واین سه نقطه مثل تیر خلاصی بوده است که به شقیقه ادبیات ما شلیک شده باشد
من فکر می کنم که این حساسیت بی مورد بوده است و این قدر هم به ادبیات به عنوان یک پدیده خطرناک نگاه کردن بی مورد است . ادبیات اصلا پدیده خطر ناکی نیست . البته منظورم من این نیست که همیشه ادبیات سازنده و خوب بوده است بلکه باید ادبیات را هم مثل هر پدیده دیگری که مراتب و درجات متفاوت دارد نگاه کرد. همه آثار ادبی مردمان را تحت تاثیر قرار نمی دهد
ــ مسئله عشق و مرگ در آثار صادق هدایت
ــ در واقع دو عنصر اساسی داستان های هدایت یکی مرگ و دیگری عشق است . عنصر عشق در واقع عنصر مغلوب است نسبت به عنصر مرگ که عنصری است غالب. چون از نظر هدایت عناصر و یا پدیده هایی و یا نهاد هایی یا مراکزی وجود دارند که عشق را در محاصره قرار میدهند .عشق را زیر فشار قرار می دهند و در واقع به حریم خصوصی عشق ، به حریم انفرادی عشق که حریم فرد انسانی است تجاوز می کنند ، تعدی می کنند. در واقع در راس این متجاوزین به حریم عشق ـ قانون ـ عرف ـ و سنت وجود دارد
اگر به تمام داستان های صادق هدایت بنگریم مثل داستان کوتاه داش آکل می بینیم که خود داش آکل به مرجان عاشق است . ولی چرا ابراز عشق نمی کند؟ چون پیش خودش فکر می کند که الان در مقام وکیل و الوصی این خانواده در آمده است و اگر ابراز عشق به مرجان بکند به آن وصیت پدر مرجان که طبق آن تکفل خانواده به او سپارده شده به آن خیانت شده است . این را شرع و سنت می گوید.از طرف دیگر عرف هم به او چنین اجازه ای نمی دهد زیرا که او را مسن و جای پدر او می داند.و جای ابراز عشق وجود ندارد
پس می بینیم که عشق امکان تجلی و ظهور کردن نمی یابد
داستان دیگری به نام لاله از صادق هدایت را مثال می زنم که در آن یک روستایی یک دختر نو جوان و کولی واری را در دشت و صحرا پیدا می کند و سالها از او مراغبت و نگهداری می کند و زیر کنف خود قرار می دهد . وقتی دختر زره زره زیر چشم او بزرگ می شود او یک شیفتگی و ارادت و احساسی به او پیدا می کند. ولی پرهیز دارد که این عشق را ابراز کند چون فکر می کند که نسبت به آن اصل تعهد و نسبت به این دختر بی کس و مکان دارد یک نوع خیانت از نظر خودش صورت میگیرد. وقتی که اولین آدمی که پیدا می شود که به این دختر دست رسی پیدا می کند و این دختر اصلا با او میرود و او را ترد می کند این مرد حالت جنون پیدا می کند. در واقع نزدیک به مرگ می شود . وقتی که عشق کاملا دور می شود
در واقع حتی آنجا هم عشق به معنای واقعی وجود ندارد بلکه یک گرده ای یا یک تصویری از عشق وجود دارد
در داستان های هدایت غالبا این عنصر به شکل درد ناکی وجود دارد یعنی همیشه عشق مغلوب می شود
در مهمترین و معروف ترین رمان صادق هدایت «بوف کور» باز این مسئله دیده می شود.روای قلمدان یعنی نقاش قلمدان که راوی داستان است . این راوی روزی روزگاری چشم از سوراخ هوا خور رف به بیرون می اندازدو یک دختری را می بیند ؛ در منظره ای به قول هدایت افیونی.یک دختر بسیار زیبا ولی در واقع این دختر زیبا وقتی روزی روزگاری بر او ظاهر می شود بلافاصله می میرد.او یک اصالت رویایی دارد یک حالتی که انگار در عالم مثال است در عالم بالا و به مجرد اینکه صورت واقعی پیدا می کند و به مجردی که نقاش به او دست می زند جانش سرد می شود
در واقع عشق در عالم خیالی به صورت زنی اثیری یا اتری و فرار ؛ چیزی غیر قابل دسترس در می آید
در مورد نصر عشق و مرگ در آثار صادق هدایت باید بگویم در واقع هدایت تنها کسی است که شاید با نزدیک شدن خودش به سمت مرگ آن عنصر داستان مورد علاقه اش را واقعیت می بخشد . یعنی آن نقش داستانی در عالم واقع با مرگ اجرا می کند
نکته قابل توجه در داستان های صادق هدایت این است که دو سه چیز است که در داستان های هدایت یک جور حالت خوش آیند و یا دلکش دارند.یکی مسئله عشق است که معمولا دست نیافتنی است و هم گریزان و دیریاب.دیگری مسئله موسیقی است که برای هدایت بسیار جذاب و خوش آیند است ؛ همین طور برای آدم های داستانی هدایت موسیقی عنصری جذاب و خوش آیند است .عنصر موسیقی هم عنصری است که نیروی تسلط مرگ را به تعویق می اندازد ؛ غلبه مرگ را دور می کند و سایه مرگ را از بالی سر انسان دور می کند.دیگر از عناصر خوش آیند در نزد هدایت فضا و دوران سر خوشی کودکانه است .در واقع شما در دوران کودکی غرضی در این ایام ندارید ؛ مشغول خیال پردازی های کودکانه هستید ؛ مشغول بازی های کودکانه هستید و یک دنیای پاک و معصوم وجود دارد و هنوز عقل زیرک ساز ، عقل برنامه ریز و نقشه چیده شده برای شما معنایی ندارد
به همین دلیل این دوران در داستان های هدایت دورانی از لحاظ دید او خوش آیند و دوست داشتنی است. و دیگر مسئله مورد پسند و علاقه هدایت نقاشی است و خود هم نقاشی می کرد و به آن علاقه داشت . این جزء پدیده هایی بوده است که از نظر او اشتغال خاطر و ذوق ورزی هایی که همان عنصر مرگ را مقداری به عقب می راند
ولی این عناصر چنان که می بینید در مقابل آن قادر بودن و متلق بودن و بی چون و چرا بودن مرگ همچنان توانایی و قدرتی ندارند و زود پا سست میکنند و جا خالی می کنند
رفتارهای زبانی و باز نمایی های بیرحمانه در «شهرزاد قصه بگو
من هر بار که مرتکب نوشتن درباره ادبیات و داستان می شوم
اول به این نکته اشاره می کنم که آنچه برایم اهمیت دارد زبان و نحوه بازنمایی است، زبانی که به قول سامویل جانسون ، « جامه اندیشه » است و بازنمایی که به گفته سوزان سونتاک ابزار کنترل فرهنگ برای او فراهم آورده چه کرده و چه فضا و تصویری به دست داده است . یا به قول قدما ، چه هنر کرده و چه اثر نموده است . می خواهم فضای ذهنی خودم را در معرض ایماژهایی فراتر از آنچه پیش تر دیده و تجربه کرده ام قرار دهم
یاداشتی بر مجموعه داستان «شهرزاد قصه بگو!» اثر محمد بهار لو از علی اصغرقره باغی