آنکه وجودش در تلنگر حادثه ها ـ مروارید صداقت را در کویر دورویی ها ـ می ریخت
و از فراز بلندی ایثارش قطره قطره اشگ می شد و فرو می چکید . گلهای خنده اش به آه سرد و بغض گرفته کوردلان پژمرده شد ، اما از ایثار باز نایستاد
تــنـها
صــــــدا ست
کــــــه
می ماند
...
شعری از فروغ که تـنـها تیتر آن را بسیار خواندند
فرح ربیعی
December 21, 2006
مــــــن از ســــــلالــــه ی درخــــتانم
تـنفـس هـوای مــــانده ملـــولم می کند
اگر باور ما با ور همه بود ، برای رسیدن به یک درک ساده محتاج هزاران کلمه نبودیم
برایم گریه نکن ؛ من از هیچ چیز نمی ترسم
ولی برایم دل بسوزان چون من می ترسم ، نه از آنی که همه می ترسند
من از آن می ترسم ، که مرا می شکند
من از آن می ترسم ، که بلور دل مرا می شکند
می شکند بی فریاد
می شکند بی داد
می شکند بی زمان، آسان درمرداب
برایم گریه نکن ، من نمی ترسم
نمی ترسم از بیداد، نه نمی ترسم از خواب
من نمی ترسم از دیو سیاه
از شقاوت این دشمن ، نمی ترسم
برایم گریه نکن
گرگ برسینه نشسته است/ چشم از هم دریده است/ من از این پیکر خونین نمی ترسم /
من از این خانه ویران ،دستان تهی نمی ترسم من من از سینۀ بی شراره ام می ترسم /من از ان رویای بی سایه که مرا فراموش می کند ، می ترسم / من از چشمان بی رنگ شقاوت می ترسم /که چه آسان می فروشند ، یادگار های مرا
سالها گور مرا کاویدن
موریانه وار مرا بعلیدن
کاش یک لحظه
غم را زمن می ربودند
با خواندن شعر فروغ هرکس به گونه ای با او سمپاتی پیدا می کند و رگه های احساسات زلال وساده او ، کلما تش را به جان می نشا ند . ولی اگر که او تنها یک صدا است ، اما در بین کلمات بغض گرفته و غمگین و یا خروشان او پیامی است که هر انسانی از زاویه دید خود به درک مجزا و متفاوتی می رسد . و گاه برداشت نا متناسب از معانی ساده احساس زن به تعابیر ناروایی ختم می شود
شعری از فروغ به نام " تنها صداست که می ماند " مفهموم قصه وار یک ماجرای پر التهاب زندگی است ، که فروغ در بیان آن با دقت صحنه های زندگی را چیده است و از فراز آن بر آن نگریسته است . چه او درآن با کوله بار احساس و اندیشه اش ، از فراز و نشیب ها می گذرد
فروغ را هرکسی به گونه ای و از زاویه دید خود می نگرد و اگر ذره ای از نفس انسانی درمتون کلامش می یابد ، آن را چون قطعه ای گمشده از زندگی خود می پندارد
کلام عاشقانه فروغ و زمزمه احساس صادقانه اش به ندرت با برگردان مفاهیم خوانندگان شعرش ، مطابقت پیدا می کند . به مفهومی " ـ تو مو بینی و پیچش موـ و چه آسان می نماید که در مفهوم کلمات او و در جریان بتصویر کشیدن خلوص حقیقت ، گاه حس همزاد پنداری در شخص بالا میگیرد ، و مفهوم بیکانه ای ایجاد می کند ، حال آنکه فروغ از نقش معلم بیرون است و در قالب معصوم خود زبان سرخ واقعیت را بکار می برد تا از خشم دیو تحجر در امان ماند
سیـــاره هــای نـــورانی می چرخنـــد
زمــین در ارتفــــاع به تکــرار می رسد
و چـــاه هـــای هــــــــوائی
به نقــب هــــای رابطه تبدیل می شود
در کلام او ، آن چه صراحت است، درمُخیله دیگری امری تهیج بر انگیز است . و شاید که فروغ کاملا به این امر واقف است . و او منتظر است که بعد از فرو نشستن این خیزاب به مفهوم واقعی برسد
شاهد ، همان است که هرکس با برداشتی نسبت به روحیه و خلق خود از مفاهیم شعر ا و توشه بر می گیرد .چه صراحت با آمیزه معصومیت به گونه ای معجزه آسا کودکانه می نموده است ، لیکن
هرچه صراحت است برای فروغ امرتهیج بخشی نداشته است ، لیک در مظمون و ُمخیله یک ناشناس به گونه ای غریب شبهه ای از تهیج ایجاد می کند . این بدان سان می شود که در هر عصر و دوره ا ی ، نسلی که شعر صریح و زیبای زنی را می خوانند ، برداشت خاصی از زن در ذهنشان نقش می بندد. . . گرچه که ادبیات مردانه ما به قدر کافی در لفظ و شعر و در پرسوناژ های داستانی خود ، زن را یک طرفه به مسلخ برده اند و گاه هم زنان اهل دانش هم با توجه به مرز های مشخص شده در جامعه ، خود را مطیع و فرمانبرار نشان داده اند و در تایید و پایداری قدرت لب فرو کشیده و یا همخوانی هایی هم نموده اند . اما این در نفی کوشش زنان در خالی کردن عواطف انسانی در مسیر زندگی و غایب بودن داوری غیرمغرض نیست ، بلکه سخن که از حقیقت خود سوزان است در خموشی ها نا شنیده می ماند و تــــنــــهـــا می ماند ، تـــنـــهـــا ... و آه سرخ ، به سیاهی می گرود
و روز وسعــتـی است
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
خیال خام نداشته باشیم که انسان کوچک ما تمهید نمی داند ، وگردن به تیغ می نهد . در نتیجه ضرورت وجود طبقه محکوم به نکوهش ، محرز می گردد. فاصله ها رمز تشخیص هستند و بدون فاصله ما هیچ چیز را درک نمی کنیم .تفاوت های مشخص و مردودی ها همیشه برای گروهی غرور می آفرینند و وجود ذی جود خود را با مقایسه با آن باز می شناسند
چرا توقف کنم ؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیائی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
در اینجا کُنش های جامعه در لفاف فرهنگی و سنت آموخته شده در متن زندگی گاه با زیرکی و گاه از روی نادانی ، راه بر اندیشه متفاوت می بندد . وچنان که اندیشه ای در قالب زنانه ای به جامعه عرضه گردد با تعاریف و تدابیر کهنه ، سرنوشتی جز در دو مسیر ــ خواسته های مشترک پنهانی توافق شده و یا مُهر سیاه باطله آن هم توافق شده ندارد . کلام و شعر فروغ فرخزاد انفجار عظیمی به راه می انداز که سخنانش را بشنوند، .می شنوند ، ولی چنان چه می دانیم می شنوند ، و مفاهیمی را برمی گزینند که خود مطلوب می شناسدند .تا کنون تعمق در آثار فروغ کمتر شده است زیرا که جنبه خوصیات زنانه شعر او بسیار گیرا است ، چنان چه شعری به نام " تنها صداست که می ماند " تنها بصورت یک شعار بر زبان ها رانده می شود
چه می تواند مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند
نـــا مـــــرد ، در سیـــاهـــی
فــقــدان مــردیــش را پــنهان کــرده است
و ســوســک ... آه
وقتی که سوسک سخن می گوید
شاید اگر زمان و دوره تجدد طلبی نبود ، فروغ را چون جادوگران به آتش می کشیدند،. اما تجدد و بلوغ فکری جامعه حامل موج های تازه بود که توحش را مردود می شناخت و انسان برای رسیدن به دروازه های تمدن باید که به ظاهر هم که شده است خود را متمدن نشان دهد . ظاهر شدن گروه های موسیقی معترض اروپایی و گسترش فیلم های آمریکایی به سرتا سر جهان ، مجال بهانه گیری های دست و پا گیر را نمی داد . بیتلز ها و فلور لاو جوانان جهان را از قالب تنگ نسل مطیع و همیشه سربه زیرگریزان و به فضایی دیگر فرا می خواند . خبر های رادیو و روزنامه و تلویزیون جهش چرخش عظیمی از ایده های جوان را متنتشر می کرد .جوانانی که جنگ نمی خواستند و با لباس های ساده و متفاوت دسته دسته به اروپا و کشور های آسیایی روان می شدند و سرود متحد شدن و همصدا شدن دیگر جوانان را داشتند و نوید قدرت مند شدن نسل جوان را می دادند که دنیا را خانه تکانی کنند و ایده های کهنه را بدور بریزند و صلح ، عشق و دوستی را جانشین جنگ و جهالت کنند
ایدوئولوژی های باز مانده در جعبه سیاست مداران جهان خریداری نداشت . و نسل جدید سر به طغیان می زد . ازآتچه که دولتها و قدرتمندان در آن سنگر می گرفتند و دیگران را پرهیز می دادند ، نسل موجود آنرا از بن و پایه در هم می پاچید و با قواعد و زبان خود آنرا تفسیر می کرد . اروپا ایدئولوژی شرق را می بلعید و از این جیره به میل خود مقداری را هضم می کرد و مازاد آن را تف می کرد . شرق در مکیدن آداب و اصول دمکراسی آمریکایی و ظاهر پر زرق و برق بورژوازی از هیچ کوششی دریغ نمی کرد . این چرخش سیل گونه و جا به جا شدن و اوج گرفتن ایده ها بسیاری از اصول گرایان زمان را نگران کرد ، اما نگرانی از دست دادن سرمایه برای سرمایه داران و استعمار گران بیشتر بود
چرا توقف کنم ؟
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد
من ا ز سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم
شعر فروغ از مرز و مهار های جامعه بسته به بیرون می جهد ، به تمام بی حرمتی ها و ناروائی ها تف می اندازد .حاشا که جای این تف به صورت جامعه کج نگر ما به خیالی ، این پدیده ، به استغاصه های عاجزانه معشوق به عاشق فلک زده ای است که خود می پندارد در ردای زور مندان نشستن گناه دیگران است و او تاب چنین گریزی از دربندی خود ندارد
فروغ در اوج نا امیدی بر خود نمی گرید ، حال آنکه عصیان می کند بر علیه آن چه آنان بی روایی و در چهار چوب های استیصالی خود برای آن نام های عامه پسند می جویند ، می خروشد
بد ترین ترجمه ها و برداشت ها را از شعر فروغ ، ترسایانی داشته اند که در بازار معامله گران روح خود را فروخته اند و از جامه های گلگون شعر فروغ حیلت گرانه آتشی برافراشته اند
در سرزمین قد کوتاهان
معیار های سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به من بسپارید ... به حریم معبود من نیایید ... شمایی که در روشن کردن خیالتان استخوان ها ی احساسم را نشخوار می کنید ، معشوق من نه زیبا بود و نه قوی هیکل ، نه آن تراسیم منفور قالب های بازاری را داشت و نه درحجیم بودن حواسش قهرمان ، او برای آوردن حسرت های سرد کودکی ام پیامبر ی شد که خون می طلبید
مرا به زوزه ی دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است
تـــبـــار خـــونــی گــل ها مـــی دانید؟
***
واژهای ارزشها در مقیاس فروغ ، معیار های جامعه وابسته به سنت و دیانت نیست . او رها از وابستگی های مادی است . او رها از وابستگی های خرافی است .و از دلالان وخرده فروشان این بازار نمی ترسد و بار ها آنان را به ریشخند می گیرد .مردمانی که در تعهدی که به دروغ بسته شده است و مصرانه می کوشند و تمام عمر خود راهم صرف می کنند که این دروغ به ترفند های مختلف بر جایگاه حق بنشانند . و چه حقیرند آنان که تزویر پیشه شده است
فروغ از فریب و نیرنگ بیزار است
فروغ در دالان آرزو هایش در گوشه ای تاریک غمگین می نشیند که شاید فروغ زندگی بر او بتابد . او باور ندارد که روزی نیمه روشن ستاره اش را بیابد . غمی سنگین در شعر هایش بیهودگی انتظارش را فریاد می کشد .
می سوزم از این دوروئی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسۀ جاودانه می خواهم
- Coyright Behnama , all rights- behnama.tv@gmail.com ـ استفاده
از مطالب سایت
با ذکر منبع
و یا لینک دادن
به آن ها بلا
مانع است