جواد مجابی ، شاعر ، نویسنده ، محقق و منتقد ، یکی از چهره های مهم ادبیات و هنر معاصر ایران است که آثار متعددی ازاو به چاپ رسیده است .در گفتگو با جواد مجابی از او خواستیم که بیوگرافی ای از خود بگوید
روزنامه نویسی ، طنز نویسی ، ، داستان نویسی و رمان نویسی ، شاعری ، پژوهشگری در حوزه ادبیات ، نقد و تحقیق و داستان برای کودکان و نوجوانان ، کار هایی که جواد مجابی با یک عمر ممارست انجام داده است و گفتنی ها ی بسیار دارد
:جواد مجابی بعد از خواندن شعر چنین سخن را ادامه می دهد...
این شروع کتاب "شعر بلند تامل " بود ، که حاوی چهار دفتر است ، چهار دفتری که در یک کتاب آمده اند .« شعر بلند تامل » ،« شعر های
من وپوپک» و « به نسیم صبح فردا» و « کلام غایب » ، و در واقع این شعر ها بعد از 25 سال تأخیر چاپ شده است
ـ من جواد مجابی هستم ، در سال 1318 در قزوین متولد شدم . دیپلم ادبی ام را در همان شهر گرفتم و بعد به تهران آمدم ، دانشکده حقوق را گذراندم ، لیسانس قضایی گرفتم ، و بعد دکترای اقتصاد گرفتم . وقتی لیسانس حقوق می خواستم بگیرم فکر کردم که به عدالت این جهان بتوانم کمک کنم ، و سهمی درش داشته باشم ، بعد دیدم که این رویایی بیش نیست . فکر کردم اقتصاد بخوانم و با یک شیوه علمی برای مملکتم و مردم موثر باشم ، مفید باشم ، ولی بعد دیدم آن اقتصادی که در واقع در دانشگاه های ما درس می دهند ، اقتصاد کارائی نیست ، بنا براین اقتصاد را هم تمام کردم .، ولی هیچ گاه نه به قضاوت رو آوردم و نه به اقتصاد . یک دوره ای هم مجسمه سازی خواندم ، یک ..یکسالی و بعد رها کردم . علت اینکه به مجسمه سازی توجه کردم این بود که من اولین چیزی که آموختم نقاشی بود . از چهار ـ پنج ساله گی من نقاشی می کردم ، تا همین امروز ، یعنی حدود یک شصت سالی هست که من نقاشی می کنم . طبیعتاً یک دوره سیاه مشق بوده است و کار های اولیه بوده است و لی از یک دوره ای نقاشی برایم بصورت جدی شده است
ـ قدیمی ترین هنری که آموختم و ذاتی من هست نقاشی است ، بعد به شعر گفتن روی آوردم . در سن 25 سالگی اولین کتاب شعرم را چاپ کردم به نام " فصلی برای تو " و بعد ها کتاب های داستانی و کتاب های طنز آمیز است که منتشر کردم مثل "یادشت های آدم پر مدعا " که مجموعه ای از طنز ها بود و همینطور " آقای ذوذنقه " که داستان های کوتاه طنز آمیز بود . در واقع تا 1357 من هفت و هشت کتاب منتشر کرده بودم که در حاشیه کار های روزنامه نگاری بود ، یعنی به طور حرفه ای به ادبیات نمی پرداختم ، بلکه بخشی از وقت خودم را وقف ادبیات می کردم و بخشی دیگر به کار روزنامه نگاریم اختصاص داشت . از 1358 که خانه نشین شدم بطور حرفه ای به ادبیات پرداختم و تا حالا این کار به طور مداوم ادامه داشته است
ـ من در سه شاخۀ متفاوت کار کرده ام ، یکی شعر است که هم شعر گفته ام ، و هم نقد شعر نوشته ام و هم یاداشت هایی راجع به شعر منتشر کرده ام و مقالاتی در باره شعر . یکی داستان کوتاه و رمان است که در حدود 10 رمان نوشته ام و بیش از 50 داستان کوتاه نوشته ام که همه در مجموعه آثارم چاپ شده است . و یکی هم تحقیقات است که این تحقیقات شامل شناخت نامه ها می شود . که راجع به غلامحسین ساعدی و احمد شاملو دو شناخت نامه منتشر کرده ام . در مورد " تاریخ طنز ادبی ایران " سالها کار کرده ام که این کتاب برای چاپ آماده می شود . و همین طور " تاریخ نقاشی مدرن ایران " یعنی یک سری کار های آفرینشی مثل داستان ، شعر و نقاشی و یک سری کار های پژوهشی که در واقع شامل تحقیق و مقالات اجتماعی می شود
ـ در تهران زندگی می کنم و کارم خواندن و نوشتن است و هیچ کار موظفی ندارم . دوست داشتم که یک دوره ای درس بدهم و بخشی از تجربیات فرهنگی خودم را در اختیار دیگران قرار بدهم که این هیچ وقت میسر نشد . در واقع صلاحیت کار کردن برای ما قائل نبودند ، نه در دانشگاه ، نه در زمینه روزنامه نگاری و نه در زمینه شغل دیگری . تنها کاری که ما می توانستیم بکنیم ، این بود که در منزل بنشینیم و بنویسیم ، و حتی چاپ نکنیم ، پاره ای از کار های من 10 تا 15 سال به تأخیر افتاده ، یعنی با فاصله های بسیار طولانی چاپ شده است . حالا در یک دوره ای هم بعضی از این کتاب ها در آمده است ، خوشبختانه بخش اعظم کار هایی که دوست داشتم منتشر بشود تا حالا چاپ شده و یک سری هم کار هست که شامل بیوگرافی و مقالات و تحقیقات است که در آستانه چاپ شدن است ، اگر که اجازه بگیرند . این خلاصۀ کارنامه ادبی من است
ـ من سال 1345 به کار روزنامه نگاری روی آوردم .و در واقع به صورت حرفه ای از آن موقع تا همین حالا کار کرده ام .البته در یک دوره ای ، دور ه ده و یازده ساله ای بطور حرفه ای و فشرده و حالا به طور گاه گاهی به کار روز نامه نگاری می پردازم
کار روزنامه نگاری برای من یک فایده داشت و آن این بود که زبان ساده ای پیدا کنم ، به دور ور خودم بطور عینی و واقع گرا نگاه کنم . و قادر باشم که بطور مرتب و هرروز و در هر شرایطی بنویسم .این بهره ای بود که من از روزنامه نگاری بردم . البته روز نامه نگاری در دراز مدت آدم را احساساتی و سطحی گرا و هیجان زده می کند . و من سعی کردم دچار آفات این حرفه نشوم
یادم هست که ، من رفته بودم روزنامه اطلاعات در سال 1347 . قبل از آن البته ، من تو روزنامه فردوسی همکاری می کردم و یک دوره هم با شاملو در روزنامه خوشه شعر و نوشته می دادم و یک دوره ام در جهان نو با آقای سید حسینی و دوستان دیگر همکاری می کردیم ولی بطور حرفه ای از سال 1347 ، من رفتم تو روزنامه و نشستم پشت میز ، جزو هیئت تحریریه روزنامه ، و آن موقع روزنامه اطلاعات یک روزنامۀ محافظه کاری بود ، اصلا از هنر درش هیچ نشانه ای نبود . بیشتر هنر و اخبار هنری راجع به آواز خواندن فلان خواننده و یا رقصیدن فلان هنرپیشه می دانستند . چیزی به عنوان هنر درش انعکاس پیدا نمی کرد . البته بخشی از مطالب ادبی بوسیله نویسندگان نسل قدیم در آن انعکاس پیدا می کرد . ولی کیهان به هنر روز ایران توجه داشت . من رفتم روزنامه اطلاعات و سعی کردم آنجا با همان الگوی کیهان مطالب هنر جدید ایران و ادبیات امروز ایران را مطرح کنم و این شانس را داشتم که با تعداد زیادی از نام آوران عصر خودم آشنا یی پیدا کنم . یادم است که یک یکسالی اکراه داشتم که اسم خود م را توی روزنامه بگذارم برای اینکه فکر می کردم خوب ـ من نویسند ه و شاعر هستم و حیف است که به عنوان روزنامه نگار معرفی شوم ، تلقی من در جوانی این بود . یک روز با آل احمد در کافه فیروز صحبت می کردم و مشگل خود را با او در میان گذاشیم . و گفتم که : شما فکر می کنید که من خوبه که برم تو یک روزنامه محافظه کار صحبت کنم ؟
او یکحرفی زد که به نظر من حرف واقع گرایی بود . او گفت : تو می توانی همه جا کار کنی اگر بتوانی حرف خودت را بزنی . تا موقعی که قادر هستی که پرنسیپ های خودت را حفظ کنی و حرف خودت را بزنی ، مهم نیست که در چه روزنامه ای کار می کنی ، ولی موقعی که نتوانستی باید رها کنی .
این یک نوع عملگرایی در این حرف بود که من بعد سعی کردم در تمام سالهایی که تو روزنامه بودم ، به هیچ وجه به سیاست روز آلوده نشوم ، و استقلال خودم را به عنوان یک نویسنده به هر قلم حفظ کنم . داشتم از این بخت خوب سخن می گفتم که من به دلیل کار روزنامه نگاری با تمام آدم هایی که دوست داشتم ، ارتباط پیدا کردم . بعضی از این ها کسانی بودند که من یک یا دو بار بیشتر آنها را ندیدماشان ، آدم هایی مثل " پور داوود " یا " ذبیح بهروز " خوب ـ شخصیت های مهمی بودند که من توانستم از طریق روزنامه با آنها ارتباط برقرار کنم . مثل " علی دشتی " یا کسانی از این دست . ولی با یک عده ای دوستی به هم زدیم ـ مثلا شاملو ، اخوان و نادر پور و بسیاری از آدم هایی که در این رده بودند ، ساعدی و ابوالقاسم پاینده و کسانی از این دست ، و بیشتر و هنرمندان و شاعران نوپرداز . با یک عده ای هم رفاقت صمیمانه داشتیم که تعدادشان البته اندک بود . در واقع آنچه که برای من بجا ماند از دیدن این همه آدم های مهم عصر خودم ، درک سلوک اجتماعی و فرهنگی این ها بود . این ها علاوه بر دانشی که داشتند ، رفتار خاصی داشتند که این رفتار ـ رفتار متمایز فرهنگی بود. رفتاری بود که توش بلند نظری هست ، عشق به مردم هست ، وطن دوستی هست ، نوعی توجه به انسان و مهرورزی نسبت به انسان همه جای دنیا هست ، صلح و زیبایی توی سلوک بعضی از این ها متبلور بود . و من در واقع سعی کردم که این چیز ها را از آنها یاد بگیرم ، چون کتاب ها که در دسترس بود . ولی اینکه چگونه مثلا آدمی مثل شاملو در زندگی روزانه اش ، هیچ گاه از خودش سخن نمی گوید ، هیچ گاه خودش را با دیگری مقایسه نمی کند ، هیچ گاه دچار خود فریبی و خود شیفتگی نمی شود ، با مردم عادی رفتار بسیار دوستانه و ساده ای دارد ، وقت خودش را بار ها و بار ها و ساعتها با کارگران چاپ خانه می گذراند و برایش مهم نبود که این کارگران شعرش را نمی فهمند و یا به شعرش علاقه ای ندارند . یا مثلا در مورد آقای ابوالقاسم پاینده ، من پختگی یک آدمی که تاریخ این مملکت را خیلی خوب می شناسد و قادر است که عصاره این تاریخ را یک جوری در رفتار خود انعکاس بدهد ، یعنی هویت ایرانی را یک جوری در خودش متبلور کند ،و آن هویت برای ما تجربه اندوز باشد . تصور من این است که ا گر روزنامه نگاری یک مقدار وقت من را گرفت و نگذاشت که صرفا به کار ادبی بپردازم ، این فایده را داشت که من را از برج عاج و از یک نوع انزوای روشنفکرانه بیرون کشید و برد توی مردم ، برد توی عناصر فرهنگی عصر خودمان ، و من را با تمام شخصیت های اصلی یک دوران ، چه سیاسی و چه فرهنگی آشنا کرد .البته من در زمینه سیاست زیاد علاقه ای نداشتم که آن آدم ها را ببینم ولی به هر حال روز نامه به من این مجال را می داد که در جریان کارهایشان باشم .
بعد از انقلاب در حقیقت در واقع هم از روزنامه نگاری و هم از کارشناسی فرهنگ و هنرکه در آنجا کارمند بودم ، معاف شدم و نشستم خانه و شروع کردم به نوشتن آثار ادبی . اولین رمانم را بعد از انقلاب شروع کردم و این اولین رمان " برج های خاموشی " بود که من حس می کردم که بایستی در یک فرصت اندکی که برای من باقیمانده ، تمام تجارب زندگی خود را توی این رمان انعکاس بدهم
و شروع کردم به نوشتن ، و برای اینکه به یک نظم دقیقی برسم روز ها می رفتم زیر زمین ، از ساعت 9 صبح و به طور مداوم کار می کردم تا ساعت یک و بعد می آمدم ناهار می خوردم و دوباره می رفتم در جائی که فقط یک شعله چراغ بود و صدا نبود و من بودم و فکر هایی که بایستی روی کاغذ می آمد . در یکی دو سال این برنامه هر روز اجرا می شد تا من به یک نظمی رسیدم که در آن نظم هروزی بتوانم آنچه که در ذهن دارم به روی کاغذ بیاورم . این یکی از چیز های مثبتی است که در واقع شاید یادگار روز های روزنامه نگاری باشد که با نظم مشخصی روزانه کار می کنند . در واقع در ایران رسم است که می گویند : فرشته الهام یک وقتی آدم را فرامی خواند ، و یا آدم هر وقت حوصله داشت کار می کند . این ها در واقع این تنبلی های ذهن است که آدم ها را به این راه می کشاند . ولی من اعتقاد دارم که ذهن آدمی یک دریائی است که ما فقط با موج های اولیه اش آشنا می شویم ، و ذهن می تواند که به هرکسی هرچه که می خواهد ، بدهد و فرا تر از آن چیزی که انتظار دارد بدهد . ولی هیچ وقت ما با این ذهن رفتار درست و دقیقی نداریم و بطور متمرکز با ذهن کار نمی کنیم
گفتگو با دکتر جواد مجابی در سه بخش در اینجا خواهدآمد