صدای آواز حسن گلنراقی را در اینجا بشنوید
به همراه سنتور استاد میلاد کیایی
ستاره مرد سپیده دم چو فرشته ماهم نهاده دیده برهم ، میان پرنیان غنوده بود مرا ببوس مراببوس ، برای آخرین بار
تورا خدا نگهدار، که می روم به سوی سرنوشت
او غیر از مرا ببوس ترانه دیگری نخواند
اما آواز حسن گلنراقی را که شب قبل از مرگش خوانده بود و خود چون سر نوشت نیمه دوم شعر مرا ببوس یادگاری از آخرین دیدارش شد
به یاد پنجاه و یکمین سالگرد کودتای 28 مرداد و به یاد مرحوم حیدر رقابی و حسن گل نراقی ٍ، روایتی داشتم در همین صفحه از ترانه به یاد ماندنی مرا ببوس ـ تحت عنوان « برای آخرین بار ، خدا ترا نگه دار » و طی آن از منسوبین رقابی و گل نراقی در خواست کردم تا به حل این معما کمک کرده و بگویند ، این شعر چه زمانی سروده شد و گل نراقی آن را چگونه اجرا کرد و جاودانه ساخت . خوشبختانه ملاقاتی با آقای جهانگیر رقابی تنها برادر مرحوم حیدر رقابی دست داد و متعاقب آن تماسی با سرکار خانم اکرم گل نراقی ، خواهر مرحوم حسن گل نراقی آخرین بازمانده خانواده گل نراقی حاصل شد و در ادامه ملاقاتی داشتم با دوست سی ساله حسن گل نراقی ، آقای بیژن بور بور و ماحصل کار ، نوشته ای است که تقدیمتان می شود و با اطمینان می گویم ، در تکمیل نوشته قبلی ، این نوشته آخرین کلام در باره ترانه جاودان « مرا ببوس » است و به بهانه دوازدهمین سالروز فوت حسن گل نراقی ، آن را تقدیم میدارم . در همین جا فرصت را غنیمت می شمرم و سپاسم را تقدیم آقایان رقابی و بور بور و همچنین خانم گلنراقی می دارم و هکچنین دوست عزیز م آقای « مجید قمی » در آسایشگاه معلولان و سالمندان کهریزک ، سپاس خود را معروض دارم که سبب ساز تماس با خانم گل نراقی شدند در ابتدا ، به یاد مرحوم گلنراقی ، در سالروز وفاتش به سراغ او می روم و بعد به سراغ « شاعر ملی » دکتر حیدر رقابی خواهم رفت زنده یاد حسن گل نراقی در 24 آبان سال 1300 هجری شمسی در بخش 8 تهران ، خیابان ری ، کوچه آبشار پا به عرصه وجود گذاشت و سر انجام در هفدهمین روز مهر ماه سال 1372 به علت خونریزی مغزی ـ تومور ـ در بیمارستان آراد تهران بستری گردید و دو روز بعد ، یعنی نوزدهم مهرماه 1372 برای همیشه روی در نقاب خاک کشید . پدر حسن مرحوم مهدی گل نراقی ، دارای شش فرزند بود ـ هادی ، جواد ، حسن ، عباس ، اشرف و اکرم ـ حسن سومین فرزند او سرانجام در هفتاد و دومین سال حیات ، به دیار باقی شتافت و در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد حسن بعد از طی دوران تحصیلات ابتدایی وارد مدرسه دارالفنون شد و به دانشکده حقوق رفت و پس از سربازی به شغل پدری در تیمچه حاجب الدوله تهران روی آورد و به فروش بلور و چینی و بار فتن پرداخت و بعد ها عتیقه فروشی پیشه کرد او با آنکه یک شعر کاملا سیاسی را جاودانه ساخت ، کاملا غیر سیاسی بود و هنگامی که حیدر رقابی در ایران حضور نداشت ، این شعر را خواند و عجبا که هرگز شاعر ، آهنگساز و خواننده زیر یک سقف گرد هم نیامدند و ابتدا مجید وفادار فوت کرد و سپس نوبت رقابی رسید و سرانجام گل نراقی ، به دنبال یاران خود رفت و عجیب تر آن که تنها یک بار دیدار دیدار میان گل نراقی و رقابی در سال های پس از انقلاب دست داد که به موقع به آن خواهیم پرداخت و هرگز رقابی !شاهد اجرای زنده این ترانه نبود و گل نراقی آن را در چهلمین روز وفات رقابی ، در حضور دوستان و دوستداران خود و رقابی خواندحسن گت نراقی با ترانه « مرا ببوس »جاودانه شد ، اما در محافل خصوصی برخی ترانه های آشنای روز را برای دوستدارانش زمزمه می کرد . آخرین نگاه ، تا کی به تمنای تو یگانه ، نشد یک لحظه از یادت جدا دل ، به کنارم بنشین و روی سینه ام لالا کن از جمله ترانه هایی هستند که در محافل خصوصی با صدای گل نراقی ضبط شده اند و دوستاران آن مرحوم چون یادگاری عزیز از آن نگهداری می کنن . او بذله گو ، نکته سنج و محفل آرا بود و به همراه دو برادرش ، در ساختمانی در شمال میدان هفتم تیر زندگی می کردند و با وقف این ساختمان ، نام نیک خود را همیشه در ذهن ها جاری ساختند نکته گفتنی در باره آهنگ « مرا ببوس » همراهی پرویز یاحقی با ویولن و مشیر همایون شهردار با پیانو است که به غلط انوشیروان روحانی در برخی نوشته ها آمده است اما حیدر رقابی .قبل از هر نکته ای باید بر این گفته تاکید گذارم که مرحوم رقابی ، هرگز نباید به عنوان ترانه سرا و یا تصنیف ساز تلقی شود و اشعار و نوشته های به جا مانده از او بیانگر روح ملی و حماسی اوست و تنها شعر اجرا شده به صورت ترانه ، همین ترانه « مراببوس » است و با « کتب شناختی » که از او به دست خواهم داد ، او یک استاد برجسته فلسفه و ادیب و شاعر ملی است مرحوم حیدر رقابی که به غلط در برخی نوشته ها « حیدر علی » آمده ، فرزند مرحوم احمد رقابی ، در نوزدهمین روز آذر ما ه 1310شمسی پا به عرصه وجود گذاشت و در روز 23 آذر ماه 1368 در آغوش برادر در بیمارستان جم تهران به علت ارضه سرتان لوزالمعده در پنجاه و ششمین سال حیات ، برای همیشه دنیا را وداع گفت و در جوار حاج محمد حسن شمشیری و جهان پهلوان تختی به خاک سپرده شد مرحوم رقابی پس از کودتای 28 مرداد دستگیر شد و روانه زندان گردید واندکی بعد آزاد شد و دوباره دستگیر شد و با گرفتن تعهد از پدر او به شرط آنکه برای همیشه ایران را ترک کند ، از زندان آزاد شد و از کشور خارج گردیدقبل از آنکه به سال های تبعید مرحوم رقابی نگاهی بیندازیم ، روایت چگ.نگی سرودن مراببوس را به نقل از خود وی تقدیم می دارم وسرانجام تحصیلات او ، چگونگی بازگت به ایران و سرانجام کار او و کتاب شناختنش را ارائه خواهم کرد او در باره چگونگی سرودن شعر ترانه « مراببوس » می گوید : با او در یکی از روز های پر گیرودار جنبش ملی آشنا شدم و هم در شعر و هنر و هم در سیاست او را هماهنگ زندگی خود یافتم . سرنوشت دوستی ما با سرنوشت نهضت ملی ایران بعد از کودتای 32 هماهنگ شده بود . 28 مرداد که رسید نهضت انقلابی و زیر زمینی شد به همین گونه دوستی ما . با او پیمان زندگی بسته بودم و می خواستم که با پایان یافتن دوره دانشکده حقوق ، این عروس آرزو ها را ، عروس خانه خود بسازم و گل هایی را که پنهانی در لای روزنامه ها به دست او می سپردم . دیگر آشکارا هروز هدیه اش کنم . حالا دیگر من مسئولیت خطر ناکی داشتم و ناگزیر می باید در میان او انقلاب یکی را انتخاب کنم . من مسئولیت کمیته نهضت ملی دانشگاه تهران بودم که در سال های 1332ـ 34 رهبری تظاهرات تهران را به عهده داشتم .بازار با سقف ریخته و بازاریا ن با زندگی آسیب دیده و کارخانه ها با کارگران به زنجیر کشیده شده و دبیرستان ها به چهره توفانی ، اما خاموش همه به انتظار کوشش دانشگاه بودند . و به درستی که نخستین تظاهرات ضد شاه ـ زاهدی از دانشگاه و در سر چهار راه مصدق (ولی عصر ) آغاز شد و به دنبالش نخستین زد وخورد با پلیس ها و سر باز ها ... پس از آن ، روز ها و هفته ها و ماه ها گذشت و تظاهرات موضعی در بازار و خیابان ها و بر سر چهار راه ها با وضع خونین و دشمن شکن خود ادامه داشت . این کوشش ها ، آغازگر بستن راه اتومبیل ها ، موضع گیری های خیابانی پی در پی با فاصله های ده دقیقه ای بود که ما یه گیج شدن پلیس و فرمانداری نظامی می گشت .یکی از این تظاهرت در خود دانشگاه و در روز شانزدهم آذر بود . دانشگاه در این روز سه شهید ( قند جی ، بزرگ نیا و شریعت رضوی )و چندین زخمی و زندانی داد . قهرمان مبارزات ، دانشکده فنی بود . « مرا ببوس » در چنین روزی ساخته و به بیان حال هر جوان ایرانی بعد از 28 مرداد سینه به سینه گشت و از نسلی به نسل دیگر رسید . شب پیش از ماجرا ی شانزده آذر ، از جلسه کمیته نهضت مقاومت بیرون آمدم و برای چاپ اعلامیه مهمی به دیدار رابط نهضت مقاومت کل شتافتم . می دانستم که فردا روزی توفانی است . کار بعدی خدا حافظی با دوست زندگی ام بود . دو بیت اول این ترانه با آهنگش در خیابان انقلاب بر ذهنم جاری شد . ساعت دوازده شب که رسید با یکی از دستیاران تدارکات روز بعد به سوی خانه او رفتم . دوستم در تاریکی کوچه ایستاد و من از دیوار خانه بالا رفتم و به آن سوی دیوار سرازیر شدم ، برای این که پدر و مادرش بیدار نشوند ، به سختی دم می زدم . آنها از بیم پلیس که در تعقیب من بود ، دیدار ما را قدغن کرده بودند . خود من هم از این حیث نگران بودم . فردای خون آلود معلوم نبود که برایم چه پیش بیاورد .، زندان یا شهادت ؟ یکی از کسانی که ددمنشانه به دنبال دستگیری من بود ، مولوی معدوم بود . او سرگرد بود و به یکی از یاران دستگیر شده ام به نام تویسرگانی گفته بود : این هاله کیست که هر کس را می گیریم زیر شکنجه نشانی او را می دهد ؟ اما او نشانی مرا نداشت و خودم هم نداشتم . هرشب و روز به جایی می رفتم که جریان های مبارزه مرا به آنجا می کشید . خانه ام همه بود . از پله های سنگی دانشکده حقوق گرفته تا زیر زمین خانه قدیمی مادر بزرگم و یا هر یک از بیغوله های بی نام و نشان جنوب شهر ./ آن طرز خدا حافظی ام با او ، به خاطر حفظ جان او بود . چشم باز کرد و در تاریکی شب سایه مرا شناخت . هیچ گاه این گونه به دیدار او نرفته بودم . بالاخره آخرین دقایق دیدار من و او به سرعت تمام شد . اشک های بی صدایش انگشت هایم را خیس کرده بود .سپیده مرد ، سپیده دم / چو یک فرشته ماهم / نهاده دیده برهم / میان پرنیان غنوده بود / به آخرین نگاهش / نگاه بی گناهش / سرود واپسین سروده بود هیچگاه هیچ یک از شعر هایم را تا این گونه پر تاثر احساس نکرده بودم . روز بعد ساعت هفت صبح ، پنجه های هنر مند مجید وفادار دنباله آهنگ را می ساخت . تنها ده دقیقه برای کار احتیاج داشت . و زندان موقت شهربانی جایی بود که ترانه مرا ببوس در آن تکمیل شد و هم بندیان من نخستین خوانندگان آن بودند . یک جای خواندن آنان ، پیرامون هفت سین 1333 بود . شب عید هم مرا ببوس و سراینده اش ، هر دو در زندان بودند. من او را دیگر ندیدم که بگویم برایش ترانه ای به نان مرا ببوس ساخته ام . خواهش کرده بودم که اگر زندانی شدم . به دیدنم نیاید . زندان اول به زندان دوم کشید و آن هم به شرطی تمام شد که بلافاصله ایران را ترک کنم. نظامی های شاه خیال می کردند این کمیته نهضت مقاومت دانشگاه است که آتش روشن کرده ، اما وقتی که من رفتم ، تازه این آتش روشن شد و کمیته های دیگری از آن بیرون آمدند و بر جاده انقلاب قدم گذاشتند. هنوز هم نمی دانم این بیست و چهار سالی که از ایران دور بودم برسر او چه گذشت و برایش چه پیش آمد . زندان ، شکنجه ، شهادت ،یا هیچ کدام موقعی که من در ایران نبودم آقای گل نراقی این سرود را خواند و بسیار هم خوب خواند . خیلی ها سعی کردند با خواندن دوباره مرا ببوس جای گل نراقی را بگیرند اما نتوانستندبه این ترتیب معلوم شد ، تاریخ سرودن شعر ، شب 16 آذر 1333 در تهران بوده و تنها غیبت و زندانی شدن رقابی و سپس تبعید او و همچنین سکوت حسن گل نراقی ، زمینه مناسبی را فراهم آورد تا شایعه سرودن آن توسط سرهنگ عزت الله سیامک و یا محمد علی مبشری بر سر زبان بیفتد و این اشتباه تاریخی به وجود آیدمرحوم رقابی در زمان حیات کوتاهش ـ از دانشگاه تهران لیسانس حقوق ، از دانشگاه کلمبیا در آمریکا فوق لیسانس علوم سیاسی و از دانشگاه آزاد برلین در آلمان فدرال دکترای فلسفه در یافت کرد . او طی تحصیلات عالی به عنوان دانشجوی ممتاز موفق به اخذ دو بورس تحصیلی و تعداد زیادی تشویقنامه گردید . رساله دکترایش با عنوان ارزشمند ترین رساله در نوع خود بنا به توصیه دپارتمان فلسفه دانشگاه آزاد برلین از سوی دولت آلمان انتشار یافت . وی در کار سترگ تحقیق و تدریس در آمریکا ، نخست در گسوت استاد ممتاز به مدت دو سال از سال 1964 تا 1966 در دانشگاه کلمبیا به تدریس پرداخت ، سپس به عنوان پرفسور فلسفه از سال 1966 تا 1967 در دانشگاه ایالتی بال و از 1967 تا 1968 در دانشگاه اوکلا هاما و از سال 1968 تا 1971 در دانشگاه دولتی کالیفرنیا در سان خوزه تدریس می کرد . همچنین در سال 1967 با سمت پرفسور فلسفه و علم سیاسی در دانشگاه ایندیانا تدریس می کرد . از سال 1974 به بعدتا زمان بازگشت به وطن ، استادیار تحقیق در دانشگاه کالیفرنیا در ویست و پروفسور فلسفه در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی بود
پول ، قدرت ،سیاست ، جنگ ، زور ، عرف ، سنت ، ، مذهب ، ملیت ، نژاد ، فرقه ، تعصب ، خیانت ، حسادت و دروغ و ، و
و . و چه چیز های دگر که باعث جدایی ها نشده است . اما چرا سوز جدایی ها در نغمه های آرمانی به جاودانگی می رسند ؟ و آیا آرمان هایی که خونها به پای آن ها ریخته شده است و سوز های جدایی در دل بازماندگان خود به یادگار نهاده است در نهاد خود پایدار ماندند؟
قصه های کوتاه زندگی بشر ، بر روی زمین خاکی همیشه از بسیاری جهات شبیه بهم بوده اند ، ولی قصۀ ساده عشق با ترنم تسلیم می آید و ما را به اسارت مهرش در بند می کشد . نغمه های جدایی در سیر گردش تاریخی خود ، قصه ای است مکرر خوانده شده با صدایی محزون و گرم در خاطر نقش مخملی می آفریند . این حزن سوخته خود قصه ای آشناست و این !آشنا را در خانۀ دل جایی است ، که غربیه ای را به آن راه نیست و مسلم که باز می شناسیمش مجید و فادار شبی دکتر حیدر رقابی را ملاقات می کند . رقابی اولین قطعات شعر مراببوس را به او می سپارد . مجید وفادار با استفاده از فضای موجود آهنگین این شعر و با الهام از آهنگی یونانی آهنگ این ترانه را می سازد . قسمت دوم این شعر را رقابی قبل از خارج شدن از ایران در اختیار مجید وفادار می گذارد . ترانه مراببوس بعد از مدتی ساخته می شود ولی یک روز با کمال تعجب مجید وفادار این ترانه را از رادیو با صدای گلنراقی و به همراه ویلون آقای یاحقی و پیانوی مشیر همایون می شنود . به قولی این ترانه اولین بار توسط خاطره پروانه اجرا شده است و لی در آن زمان به محبوبیت نمی رسد .اما گلنراقی که با خواندن فقط یک ترانه نام خود را در موسیقی معاصر جاودانه ساخت او پس ازآن از خواندن ترانه ای دیگر سر با ز می زند .اجرای قسمت اول ترانه مرا ببوس در میان مردم به خوبی جای باز کرد . اما نیمه دیگر این ترانه به نام " آخرین دیدار " به خاطر پیوستگی با جریانات سیاسی زمان و اعدام افسران توده ای هرگز اجازه پخش نیافت .گر چه شعر مرا ببوس در رابطه با ملتی که آمالشان بر سر پنجه قدرت مندان به بازی کشیده شده بود جای خالی واژه های دیگرش در متن زندگی پدیدار می شد . باری ! گویا همان بود که چون جان شیرینی از انسان دور می شود و دخترک زیبای شعر ما معصومانه چشم بر جهان واقعیت می بندد .اما وقتیکه ستاره ای می میرد ،آسمان خالی نمی شود این ترانه در دل هزاران نفر نسشت و یاد و خاطره اش در تاریخ موسیقی ایران جاوید ان ماند گرچه سرنوشت شاعر و آهنگساز و خواننده این ترانه هر کدام قصه ای است ، اما به سرود این ترانه اگر بنگریم ، داستانش از همه دلنشین تر است