آنچه میدانم این است که سحر یکی از شب های اسپند ماه 1308 سپیده در چشم هایم ریخت و تهران مرا در لای چنگ های خویش گرفت
آن لحظه ی پرشکوه
سخن از شعر و شاعری و رجز خواندن برای حفظ و گسترش مرز هایی پهنه ی نام و نام آوری در میان نیست. آن دم شاعر خواهی بود که پا بر فرق تاج و تخت آوازه کوفته ای و از نکبت ننگ و نام فراغت یافته ای .
چرا که هیچ شاعری تمام لحظات زندگی اش شاعر نبوده است . تنها در لحظاتی شاعر خواهی بود بود. آن لحظه ی پر شکوه که قدرت این اعتراف را در خود احساس می کنی و اعتراف می کنی : من برای در خود زیستن آمدم دیگران در من زیستند
دوست دارم راه ها به گام ها و گام ها به راه ها هم آهنگ و هم گام با اندیشه هم راه طی کنیم
گرچه سر منزلی در نظر این جامه ی کاغذین نیست
بی گاه پیمودن ، بی هم راه پیمودن ، در اندیشه ی هم پیمودن چندان فاصله ای با هم ندارد . آن چه هست و نیست ، نفس پیمودن است ، تحرک است ، همین و بس
دویدن در سنگلاخ ها
پدر قهرمانی نداشته ام تا لقبش را با زنجیر به کت های خسته ام ببندم و در سنگلاخ ها بدوم ، تا هر جا سخن بر سر نام می رود ، با تمام نیرویم فریاد بکشم که پسر فلان الدوله هستم ، ولی اگر لازم باشد می گویم نام پدرم اسداله بود . من نمی دانم زاده ی یک قانونم یا پدیده ی یک عشق ، آن چه می دانم این است که سحر یکی از شب های اسپند ماه 1308 سپیده در چشم هایم ریخت و تهران مرا در لای چنگ های خویش گرفت .باید اعتراف کنم که تحصیلات من هم چون شاعر دیگری پیش از تحصیلات مدرسه ای شروع شد . بله کتاب ورق زدن را از پیش شروع کرده بودم . نمی دانم دنبال چه چیزی می گشتم ، از ورق زدن و کاوش در لابلای خطوط چه می خواستم ؟ تا کنون که در حال تورقم تا زمان ورق خوردن خودمان ، کی برسد ؟ این کتاب ها را ورق زدم ، من که از بس ورق خورده ام ، شیرازه ام به کلی از هم در رفته ، دیگر وقت صحافی است ، اما دیر است خیلی دیر است . در حقیقت وقت پر پر کردن من است
مدرسه ی ناصر خسرو و سپس دبیرستان ادیب را گذراندم : از هنرکنده ی نقاشی به خاطر پاره ای بحران ها بیرونم کردند .، من هم به مدرسه ی پست و تلگراف رفتم . روز های شلوغی بود . مدیر مدرسه ی ما پژمان بختیاری (شاعر ) ، استعداد مرازود درک کرد و روزنامه دیواری مدرسه را در اختیار من گذاشت . آغاز کار روزنامه نویسی من از همین جا شروع شد
من صدای این نسل را فریاد زدم
ما شکست خوردیم در سال 32 ، اما هرگز از آرمان های خودمان دل نکندیم ، نه در شعرمان و نه در زندگی مان . ما الفبای خواندن را در حزب توده یاد گرفته بودیم . بعد از 32 ما از حزب توده سر خوردیم . دیدم حزب یک سراب بوده است اما آن آرمان خواهی در ما ماند و مانده است و می ماند . بعد از 32 عده ای خودشان را فروختند به دستگاه ، رفتند آن طرف ، عده ای هم رفتند بساز بفروش شدند . ما ماندیم با آرمان های خودمان ، تا تا حقیقت ، آزادی ، عدالت و انسانیت را پاس داریم و شکست خودمان را بسرائیم ف از یاس خود علیه نظم مستقر حربه ی اعتراض بسازیم . اما شکست سبب آن شد که ما از درون خودمان ، به کنه وجودمان نگاه کنیم ، مثل « کافکا« . همین جا بود که از نیما جدا شدیم . ما میراث دار « هدایت » بودیم که به ما نزدیک تر بود . از همه آگاه تر و زودتر از همه ی ما مسائل را فهمیده بود ، نوشته بود و آن آخر کار هم آخرین اعتراض خود را به صورت خودکشی به چهره ی ما ترکاند
شکست سبب شد که ما ، ما که مبارزان جوان آن دوره بودیم و یکسره در خدمت آرمان های مبارزه ، تبدیل شدیم به مشتی آواره ی خیابان ها و می خانه ها و قهوه خانه ها ! امید ، شاهرودی ، سپهری ، شاملو ، نادرپور ، شیبانی در آن فضای درد و یاَس و شکست و آوارگی ، به تهران سرازیر شدند تا ما شویم ( آخر کسی نبود که حالمان را بپرسد ) . در بارۀ خودم جائی نوشته ام که نصرت رحمانی از چمله بیماری هایی ست که در هر قرن یک نفر به آن مبتلا می شود ! ما شاعران ، آدم های دیوانه ، یاغی ، و به هر حال غیر عادی هستیم و در میان شاعران ، پدیده ی «رحماننی » همانطور که گفتم ، اپیدمی ناشناخته بود . در آن فضای بعد از 32 کسی آمده بود که صدای تازه داشت . زبان کوچه و بازار را به کار می برد . مسائل ، آدم ها و فضای زندگی شهری مردم عادی و روشن فکران را تصویر می کرد . علیه اخلاقیات حاکم ، علیه ریا و دروغ شورش می کرد از «سقاخانه » ها ، کوچه ها ، مساجد و بازارها ؛ و حتی از « شهرنو » تصویر می داد . از نسلی از دست رفته . شعر من رنگ ملی داشت در آن روزگار . همیشه گفته ام : در هنر باید رنگ ملی ، دید جهانی ، و تکنیک علمی با هم جمع شوند . هرکدام که نباشد ، پای اثر هنری می لنگد . ما نسلی بودیم که یاس و درد و شکست و در به دری و آوارگی کشیده بود . و من صدای این نسل را فریاد زدم
........
چه شد آن جام که هر شام به گردش بود؟
چه شد آن نغمه که مست در این کو خواند؟
چه شد آن سایه که رقصید بر این دیوار؟
چه شد آن پای که جایش دم درگه ماند؟
مرد نی زن به کجا رفت و چه شد آهنگ ؟
که زمین کوفت چنین نی را ؟
که به میخانه غبار سیهی پاشید /
که به کین ریخت به در جام پر از می را ؟
...............
- Coyright Behnama , all rights- behnama.tv@gmail.com ـ استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع و یا لینک دادن به آن ها بلا مانع است