چرا افسرده ای سهراب ؟ چرا اینجا نشسته ای ، چه پیش آمده که تصویر گریه های آدمی را ، این چنین تسلسل وار بر خاک می کشی ؟
سئوالی است که " غلام حسین ساعدی " از او می کند «هیچی ... غلامحسین ... دست خودم نیست ، دلم می خواهد از سینه ، بیرون بیاید . آخر دو ماه تمام است که کاشان را ندیده ام !» راستی آنها که هیچ وقت و هیچگاه دیگر شهرشان را نمی بینند چه می کشند ؟ دراز گیسوان عاشق از گروه تنهایان که از باقه های آتش جان گرفته اند و از اهالی یک شهرند و « جهان » این کوچک ترین شهرند !آدمیان
روزنه ای به رنگ
در شب تردید من ، برگ نگاه
میروی با موج خاموشی کجا ؟
ریشه ام از هوشیاری خورده آب
من کجا ، خاک فراموشی کجا
دور بود از سبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب
پرتویی آیینه را لبریز کرد
طرح من آلوده شد با آفتاب
اندهی خم شد فراز شط نور
چشم من در آب می بیند مرا
سایۀ ترسی به ره لغزید و رفت
جویباری خواب می بیند مرا
در نسیم لغزشی رفتم به راه
راه نقش پای من از یاد برد
سرگذشت من به لب ها ره نیافت
ریگ باد آورده ای را باد برد
***
از پنجره
غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم
بیهوده بود ، بیهوده بود
این دیوار ، روی در های باغ سیز فرو ریخت
زنجیر طلایی بازی ها ، و دریچۀ روشن قصه ها ، زیر آوار رفت
آن طرف ، سیاهی من پیداست
روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام ، شبیه غمی
و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام
روی این پله ها غمی ، تنها ، نشست
..........
- Coyright Behnama , all rights- behnama.tv@gmail.com ـ استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع و یا لینک دادن به آن ها بلا مانع است