داستان
های کوتاه معاصر
ایران گلچینی
ادبی ،انتخاب
شده از بهترین
های روزگار
خود و هنوز هم
خواندنی و شنیدنی
در برنامه
رادیوئی صدای
نور ـ داستان
های کوتاه از
نویسندگان
معاصر ، همراه
با شرح حال و
احوال زمان
حیات ایشان
و برداشت ها
و نقد های موجود
در باره داستان
و نویسنده تحت
عنوان " داستان
های کوتاه معاصر
ایران " پخش
می شود . این بر
نامه مورد توجه
شنوندگان علاقه
مند به ادبیات
معاصر ایران
قرار گرفته
است که در اینجا
چند نمونه از
این داستان
ها را می توانید
بشنوید
با
تشکر از تمام
نویسندگانی
که در تولید
داستان های
شنیداری با
ما کمال همکاری
را کرده اند
بزودی مجموعه
ای از داستان
های نویسندگان
معاصر با صدای
خود نویسندگان
به کتابخانه
داستان های
معاصرسایت
بهنما اضافه
خواهد شد
داستان
" هندوانه گرم
" از مجموعه داستان
های تازه داغ
نویسنده
: علی اشرف درویشیان
نام قشنگ تو
را بالاتر از
نام خودم با
ناخن می تراشم
تلاش می کنم
، خط ام به زیبایی
خط تو باشد . می
نویسم شهره
. حالا شهره و
سیاوش در کنار
هم نشسته اند
وقتی که شب ،
سر و صورت خود
را با قیر می
شوید و چادر
سیاه سکوت را
به سر می اندازد
، دراز می کشم
و آن را مانند
بالش زیر سر
می گذارم . گونه
ام را درست روی
نام عزیزت می
چسبانم و آن
را با .اشک هایم
تر می کنم
نویسنده نامدار
ارمنی در شهر
تفلیس به دنیا
آمد . از او رمانها
و نوولهای فراوانی
به یادگار مانده
است که نام او
را در تاریخ
و ادبیات ارمنی
جاودانه کرده
است
بقدری
این حادثه زنده
است که از میان
تاریکیها ی حافظه
ام روشن و پر
فروغ مثل روز
می درخشد . گویی
دوساعت پیش اتفاق
افتاده هنوز
در خانۀ اول
حافظه ام باقی
است
آقای
حیدری خندید
و دستش را روی
دسته قابلمه
گذاشت . حس کرد
که خودش هم شبیه
یک قابلمه شده
، یک قابلمه
شسته و رفته
و تمیز و اعیانی
، یک قابلمهۀ
فروتن و متواضع
با یک دسته فولادی
روی کله اش ،
یک قابلمه که
هر شب تویش را
می شویند و دوباره
پرش می کنند،
درش را می بندند
و به این ور و
آن ور می برند
از
این هفته سری
داستان های
طنز به داستان
های سایت فرهنگی
هنری بهنما
اضافهخواهد
شد
"
داستان طنز
این هفته " لبخند
نویسنده
: محمد پور ثانی
باور
کنید ،وقتی از
پله های عکاس
خانه بالا می
رفتم به تنها
چیزی که فکر
نمی کردم این
بود که کارمان
با عکاس مربوطه
به کتک کاری
بکشد و با دماغی
خون !آلود سر
از کلانتری محل
در بیاریم
برای
دانش آموزان
و داوطلبان
کنکور و متفرقه
و بویژه عموم
اولش می خواستم
هوسی را که از
سالها پیش مثل
خوره در تنم
افتاده بود
با پرداختن
کتابی در فن
انشانویسی
و آیین نویسندگی
برای کودکان
شیر خواره اقناع
کنم ، اما بعد
دیدم که بهتر
است این کتاب
را ...وقتی بنویسم
که
گیله مرد
باران هنگامه
كرده بود. باد
چنگ مىانداخت
و مىخواست
زمين را از جا
بكند. درختان
كهن به جان يكديگر
افتاده بودند.
از جنگل صداى
شيون زنى كه
زجر مىكشيد،
مىآمد. غرش
باد آوازهاى
خاموشى را افسار
گسيخته كرده
بود.
رشتههاى باران
آسمان تيره
را به زمين گلآلود
مىدوخت. نهرها
طغيان كرده
و آبها از هر
طرف جارى بود.
دو مأمور تفنگ
به دست، گيله
مرد را به فومن
مىبردند. او
پتوى خاكسترى
رنگى به گردنش
پيچيده و بستهاى
كه از پشتش آويزان
بود، در دست
داشت. بىاعتنا
به باد و بوران
و مامور و جنگل
و درختان تهديد
كننده و تفنگ
و مرگ، پاهاى
لختش را به آب
مىزد و قدمهاى
آهسته و كوتاه
برمىداشت.
بازوى چپش آويزان
بود،
I
- Coyright Behnama , all rights- behnama.tv@gmail.com ـ استفاده
از مطالب سایت
با ذکر منبع و
یا لینک دادن
به آن ها بلا مانع
است