گلویش
چون چوب ، خشکیده
بود . و شمع خاطره
ئی از روز ـ
که چه
گونه گذشت
ـ در ظلمت فکرش
نمی سوخت . و
بدین گونه
دریافت که
در سرزمین
زندگان ـ آن
جا که سالیان
دراز باری
از کود در خود
میکشید ـ
خفته
و در ساحل گنداب
های محقر و
بو یناک زندگی
، خسته و خواب
آلود و
.و بی خاطره
چشم ها وا گشوده
است
:این بود
که با خود گفت
ـ از پیش
می دانستم»
این ها
همه ، چون سرنوشت
شبانگاهی خورشید
حتمی الوقوع
بود »
اما من
خسته ام ، من
بسیار خسته
ام ، مثل این
است که از آن
دیار»
«... یکسره
راه را تا بدینجا
کوبیده ام
در تاریکی
غلیظ ، دستش
به گوهائی
برخورد که
صدای آبگینه
وار ظلمت شب
را منعکس می
کردند و به
سبکی غبار
در فضا می لغزیدند
و جا به جا می
شدند
وچندان
که این حباب
های بلورین
از زیر انگشتانش
گریختند ،
بار خاطرش
سبک تر شد. و
بی تعجیل و
بی دغدغه در
تاریکی عبوس
به انتظار
نوری ، بی :قید
ماند و به صدائی
ریش ریش و تجزیه
شده زمزمه
کرد
... همین
طور است »
و این
ها هم حباب
های هواست
که در سرزمین
خلوت و خاموش
گمشدگان «.منجمد
شده است ، مسخ
شده است . و مرا
نیز دیگر از
آن حاجتی نیست
»
به صدایی
که طول سکوت
را در می نوردید
و عمق ظلمت
را طی می کرد
گوش :داد و گفت
ـ هان
! اینک جانوری
، که می کوشد
با صدای بی
کوک خویش با
من از »
«!فقدان
من حکایت کند
:به بی
صبری حرکتی
کرد
ـ چه شب
درازی ! چگونه
خواهم توانست
بدان عادت
کنم ؟»
آیا به
گردش تخمۀ
صبحی دردل
این شب امید
می توان بست
؟»
نه ! اگر
مرگ جز نومیدی
نیست ، نطفۀ
مرگ ، هم در
این خاطرۀ
گزنده که از
روز و روشنی
در من به جا
مانده مایه
و شکل می یابد
بگیرد ـ
چنین
است آری ـ تا
از قیاس آفتاب
با غلظت ظلمانی
اینچنین ،
مرگی مداوم
را ...در همۀ قلب
نا محسوس خویش
تجربه کنم
نه! چه
تاریکی سنگینی
! مثل پلاس ژنده
است . به لحاف
کرباسی»
می ماند
... خوشبختی است
که پس از مردن
، دیگر آدم
بار کود را
در خود ...ندارد
اما این
گونه مسائل
در خاطر مردگان
، چه گونه می
تواند انگیزه
رضایت »
و شادی
شود؟ حال آن
که مرده نیست
، مگر گزش یأسی
مداوم ، نیست
به جز
.قیاس
خاطرۀ تند
آفتاب ، در
مطلق ظلمت
ـ شاید
آنها که زیر
فشار اعصار
و قرون متلاشی
شده اند ، همه
در تاریکی
»
.این سرزمین
ناشناس جان
گرفته باشند
ـ شاید
این ستارگان
مرده که به
چشمان من نمی
آید ، چشم های
تاریک »
هم آن
گمشدگان است
. اما این نکته
محرز نیست
. شاید کوتاهی
از جانب چشم
های من است
. از کجا که به
جز روشنی چشم
های من همه
چیزی در معرض
تجربه نیست
؟ ـ مردمک های
سیاه و کبود
، ستارگان
سفید و روشن
، و حتی .آفتاب
بزرگ و پرتو
افکن
از این
قرار ، پس چگونه
دست های من
انگشتان یکدیگر
را باز نمی
یابند
حال آن
که در این جست
و جو حرکت آنها
همه را چون
یادگاری سرد
»
احساس
می کنم و از
تماس سر انگشتان
خویش با حباب
های مسخ شده
و لغزندۀ هوا
سردم می شود
؟
ـ چطور
است که انگشتان
من هالۀ گوش
هایم را لمس
نمی تواند
کرد ، اما»
صدای
بی کوک و تجزیه
شدۀ حشر ئی
را که می خواهد
به من بقبولاند
فر و حرکت جاوداانه
به اعماق اعصار
و قرون را آغاز
کرده ام به
گوش می توانم
شنید؟
ـ پس چرا
پاهای من از
برخورد با
زمین سخت صدائی
بر نمی آورد
، حال»
آنکه
من بی وزنی
وجود مشکوک
خود را به آسانی
بر آن دو احساس
می توانم کرد
، و بر زمین
نا هموار اینچنین
به چستی جست
می توانم زد
؟
نه... من
این مشگل را
نمی توانم
درک کنم ... من
از این حال
و از این کار
»
«...نمی
توانم سر در
آورم
ـ آیا
مفهوم بی رحم
تصنیف بی آهنگی
که این حشرۀ
بی نشان با
صدای »
تجزیه
شده و بی کوک
خویش زمزمه
می کند راست
است ؟ و آیا
به راستی در
قعر اعصار
و قرون به فرو
رفتن آغاز
کرده ام ؟
آیا این
مضحکۀ پر از
تلاش به انجام
رسید ه ، و نتیجۀ
خوف انگیزو
عیشش»
بی پایانی
خود را در ابدیتی
معلق آغاز
کرده است ؟
آیا همه
این رنج ها
که دادم و همه
این مشقت ها
که بردم ، همه
این ظلم ها
»
که کردم
و همه این ستم
ها که کشیدم
برای آن بود
که در « من »
ناپایدار
من خاطرۀ
ناپایداری
از آفتاب تند
گرد آید تا
از قیاس آن
با ظلماتی
که کنون خسته
و خواب آلوده
در آن به خود
آمده ام ، آرزوی
سپیده دمان
قالب بی حدودم
را از شکنجۀ
یأسی ابدی
بپا کند ؟ در
عمق زمان رها
شوم و پاهای
پر قوت قرون
، گورم را لگد
کوبد و هموار
کند؟
ـ حاصل
این همه چیست
؟»
!ـ حقیقت
این همه چیست
»
ـ که چه
؟ که چه ؟»
«.هرگز
عادت نکردم
از این حقه
بازی ها سر
در آورم »
آیا دیگر
باره باد ها
و درخشندگی
ها و تمام آن
چیز ها که مایۀ
روح را و »
عشق را
فرو آورده
به بند می کشد
، به گرد « من
» گمشده و مردۀ
من خواهد
تنید
و مرا با خود
به زندگی خواهد
کشانید ؟ ـ
و من بار دیگر
خواهم توانست
که از تصور
مرگ به لرزه
افتم ؟ ـ خواهم
توانست یک
بار دیگر ،
هزار بار دیگر
، سرمای مرگ
را در مهره
های پشت خویش
احساس کنم
؟
«حاصل
این بازی چیست
؟ »
:سر جایش
به بی صبری
تمام حرکتی
کرد
«!ـ اوف!
چه شب درازی
! مشگل بتوانم
به اش عادت
کنم »
***
1329
احمد
شاملو
- Coyright Behnama , all rights- behnama.tv@gmail.com ـ استفاده
از مطالب سایت
با ذکر منبع و
یا لینک دادن
به آن ها بلا مانع
است